تبلیغات
خونه اینجاست ساده اما صمیمی - یادش بخیر
خونه اینجاست ساده اما صمیمی

یادش بخیر یاد روزای بچگی افتادم خدا خدا میکردیم جمعه بریم خونه مادربزرگ و شب بخوابیم اونجا ...صبح که بیدار میشدیم یا دیگ شیر برنج رو گاز بود یا دیگ سوپ ای خدا چقدر خوشمزه بود
دنیامون بود بازی با بچه ها و اتیش بازی وقتی مادر بزرگ تنور رو روشن میکرد ...
خاله بازی و کارت بازی و تیله بازی...
حالا مثلا بزرگ شدیم ...
پر از حسرت دیروز بزرگ شدیم تا نزاریم بچه هامون حسرت کودکی ببینن ...
گاهی فکر میکنم کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم غمم دعوا با بچه ها بود و نگرفتن مهر صد افرین از معلم ...
الان همه غمای دنیا رو دل دیونه منه ...
غم ندیدن مامان بابا...
غم غربت...
غم دوری ...
غم بی همزبونی...
غم اینکه نکنه خوشبختی تموم شه...
غم اینکه نکنه دارن دروغ میگن...
غم ناباوری...
گاهی هم خوشحالم از این بزرگ شدن...
شادی داشتن همسرم ...
شادی عشقی که دارم...
شادی وجود یکی که منو دوست داره...
شادی یکی که مال منه و من فقط مال اونم...
شادی اینکه یکی هست بهش تکیه کنن شونه هام...
کاش اون روزا فقط بشه یه خواب بد که با یه بوسه همسرم از خواب بپرم و تو اغوشش برای همیشه اروم بگیرم ...
خدایا خودمو دلمو زندگیمو عشقمو فقط به تو میسپرم فقط به تو...

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 12:40 ب.ظ توسط همسرت ... نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت